فرزندان سرهنگ خیلی خوشحال شدند و گفتند :‌ « ما همان مقدار كه پدرمان وصیت كرده است به تو می دهیم و كمی هم از سهم خودمان اضافه می كنیم. » پسر بازرگان رفت و كیسه های پول را آورد. فرزندان سرهنگ، دو هزار دینار به او دادند و بقیه را برای خود برداشتند و او را دعا كردند. 
روزی عبدالملك به یاد فرزندان سرهنگ افتاد و پرسید :« حال آنها چطور است؟‌ »
 
گفتند : « خوب است و مشكلی ندارند. »
 گفت : « یادم می آید كه به من شكایت كرده بودند و از فقر و بدبختی خود می نالیدند. چطور شد كه امروز مشكلی ندارند؟ » بعد دستور داد آنها‌، به حضورش بیایند. عبدالملك از حال آنها پرسید آنها هم ماجرا را تعریف كردند و گفتند كه پدرشان امانتی پیش پسر بازرگان گذاشته بود. عبدالملك گفت : « عجیب است! یعنی آن پسر این قدر درستكار و امانتدار است؟ با اینكه می دانسته صاحب پول ها كشته شده است و هیچ كس هم از آن امانت خبر ندارد ، خیانت نكرده و پول ها را به دست شما داده است؟! چنین آدمی لیاقت پاداش بیشتری را دارد. » و دستور داد كه پسر بازرگان را بیاوند. بعد هدیه های گرانبهایی به او داد و او را رئیس خزانه خود كرد. 
پسر بازرگان به خاطر درستكاری و امانتداری خود، ثروت زیادی به دست آورد و در بغداد هیچ كس از او ثروتمند تر نبود.